تبليغاتX
تابستان سیبری
شعر

ــ یا  رها ...!


دو شاخه‌ی قلب مرا

در پـِرِیزِ سینه‌ی تو کاشته‌اَند

تا از نفس نورش نیاُفتد

این لامپ کم مصرفی که

در لوستر جناغم

با برق نگاهت

کلید می‌خورد!


تا دنیا دنیاست

گیوه‌های عاشقی تاول زده‌ای دارم

اما به گردِپای کفش پاشنه بلندت

حیف نمی‌رسد!


خری را که داغ می‌کنی

از کُرِّگی دم نداشت

زیرا مدام به کاهدان غم‌اّت می‌زند وُ

سمفونی عرعر فریبش را

شبیه اسب‌های بالدار

جیک جیک می‌کند!


ببخش اگر دستمال صلح‌اّم

آغشته به خون خنجر در پشت‌اّت بود

من فعلاً تیزی زنجان عقده‌هایم را

در تو غلاف کرده‌اَم!


اکنون که پریان دریایی

در دریا غرق می‌شوند

و سکه‌های شانس

حتی روی شیرشان

خط می‌خورد

چگونه گل یا پوچ مشت‌های کورگره‌اَت را

جفت شیش

حدس بزنم؟


عزیز دل نتاب

مانند آدم برفی‌ای

دو سنگ سیاه چشم‌اَم مانده

با هویچ بینی

که فین وُِ فینش

راه اُفتاده دنبال آستین کوتاه پیراهن‌اَت

جایش را رزرو کند!


دندان عقل‌اَم

پستانکش را گاز می‌گیرد

چرا که شیر مادر

در آستر پستانش

ترش شده است!


حالا تو در عصر دیجیتال آمده‌ای وُ

صحبت از تاب خوردن پاندول ساعتی می‌کنی

که عقربه‌های خسته وُ چرخ‌دنده‌های خورده‌اَش را

باید روغن‌کاری کرد

تا سر قرارهای باستانی‌اَت

غیبت نخوری!


کبریت به جانم می‌کشی وُ

شمع دیگری چل‌چراغ می‌شود!

دستورالعمل انقراضم را

امضاء وُ مُهر وُ موم کرده‌ای

ولی قرن‌های شلخته‌ی بعد

با کشف فسیل استخوان‌های دلم

دانشمندان از خدا بی‌خبری

در آزمایشگاه‌های دیزلی‌شان

رستگار می‌شوند!


چرا سهام عشق تو را

در بورس‌ها عرضه نمی‌کنند

تا دنیا از رُکود اقتصادی‌اَش

برای جنگ جهانی سوم

یارکِشی وُ یارکُشی

نکند؟


مثل دیگ بخار

درجه‌ی فشار سنج‌اَم

آلارم می‌دهد وُ

سوپاپ اطمینان از دست رفته‌اَش

سوت می‌کشد

چون پرده‌ی حیای بین من وُ تو

دیگر از ترمه‌ی اصل

یا مخمل ابریشمی اعلی

و حتی کرباس رنگ وُ رو رفته‌ی ارزان قیمتی

کنار نمی‌رود!


هیچوقت

با دیسیپلین اداری عشق‌اَت

مماس نمی‌شوم

و به غارِ غارت شده‌ای وحی‌هام

باز می‌گردم

تا روی تخته سنگ کوسن‌اَش

خواب دوبالی را ببینم

که آسمان هفتم‌اَش را هم

پیش فروش کرد‌ه‌اَند!


از گرسنگی

سلام‌اَم را خوردم

بدرود خوب من!

همیشه نام وُ آدرس اندام‌اَت را

در شعرهایم آگهی می‌کنم

شاید که پروانه‌ی سُک سُکِ بی قرار ِ پیدا شدن‌اَت

از پیله‌ی لب‌های بخیه‌اَم

به آغوش طبیعت بی‌جان

زایمان شود

و این فقط شگرد مردی‌ است

که یک عمر می‌خواست

پسر خوبی

بماند!


میمنت

1/1/1

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط بردیا بیژنی‌فر  | 

ــ یا رها...!


با سه چرخه و جغجغه ی پیرم

چعار نعل

از پل صراط می گذرم

رم کردن امری عادی است

چرا که بیماری مشترک وُ مُسری

تمرین رسیدن

به جریمه ی خط پایان است

که کلمات مشکلش را

سرمشق گرفته ای!

من از تردستی کمربند کشیدن بوسه هات

گونه های جِر خورده ای دارم

که به بهشت

تبعیدم می کند

اما قرار بود

از خیرِ سرِ تلفظ نامت

در هجی به رنگ های مختلف

بگذرم

تا کنار همین جهنمی که به پا کرده ام

بِتِمرگم!

وقتی که در حمام آفتاب

چک چک باران

به گوش می رسد

بر خط حامل موسیقی

نت شعری را برایت

با ریتم ملایمی

مضراب می زنم

تا با رقص باله ای با من

از خوشحالی

بال در بیاوری!

جیرینگ جیرینگ زنگوله ای که

به گردن کلفتی ام انداخته ای

مرا رام می کند

تا تفاوت سگ گله را از گرگ

در دروغ همیشگی چوپان

تست بزنم!

به روحم

دستبند بزن

و در دادگاهی نظامی

یکایک سردوشی هایم را

تا سربازی صفر

خلع درجه کن

که با شلیک تیرهای مشقی

از پنجره ی باجه ی پُستم

قلب آسمان را

عاشقانه آبکش کنم وُ

دوره ی آموزشی در تمدید باشد!

من از حساب اعمالم

با چرتکه

خشنودترم

به ماشین حساب اعتباری نیست

می ترسم تعداد ضربان نبضم را

که بی تو چون آونگ ناقوس شده اند

ریاضی و زشت کند!

دلت شبیه مثلث برمودا است

آهی که می کشی

برنده ی جایزه ی نوبل ادبی است

در چشمهات می بایست

پاتوق کرد

تا در استخر اشک هایت

شنای پروانه داشت

لبت صندلی الکتریکی است

اگر نام کوچک کسی را

رویش بنشانی

سه جلد صاحبش باطل می شود!

پشت سرِ سفرم

حتی بجای کاسه ی آب

تف بیاندازی

باز می گردم

و چمدانی مداد سوغات می آورم

تا در تشریح دایرةالمعارفی

از ویژگی های عشاق در به در ات

تراشیده شوند!

من در آزمایش بارداریت

به تازگی سبز شده ام

اما رکورد دار لبخندهایی که ترش کردی

نفر آخری که به خرجش نمی رود

در صف آغوشت

معطل بایستد

و تا از هیپنوتیزم بلوغت

پیر بر نگردد

دست بردار نیست!

بمب باران اخم وُ تَخم های توام

مانند مناطق جنگی

مین های خنثی نشده ای دارم

که گاهی کنارشان

شقایق وحشی می روید!

با خط کش نمی شود

فرسخ ها فاصله بین مارا

کیلومتر زد!

با این حال و روز

تنها منم

که از آلرژی دوریت

تا لنگ ظهر نشده

غروب می کنم!


1/1/1

میمنت



+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط بردیا بیژنی‌فر  |