تبليغاتX
لوح های سرگردان مجنون

ــ یا رها ... !

 

 

 

مثل انداختن سنگ در آب

که امتداد دایره ی موج اش را

سکوت می کنی ... !

 

 

یا مثل دانه ای که

بی معطلی

با برگ های زرد

می روید حتی ... !

 

 

شاید هم شلیک تیر

به نوسان قلب ات

در روز برفی ... !

 

 

ممکن است

شبیه چشم های بسته ی هر صبح تو

به دلبازی

در امتداد رختخواب ... !

 

 

نه بسان پرنده ای

که لغت نام اش را

می چیند از نوکِ

پرنده ی سیاهی دیگر!

 

 

انگار که انگاری بغض

در گلوی شیری نوزاد

از بعد سکسکه ای اصیل

متمایز با خون و اشک

در رگ و چشم ... !

 

 

چون سینه بند عاشقت

بر میز بی نظیر آرایش

ساکت و تنها ... !

 

 

حتماً

چروک شعر های شبیه به هم

از شکستن کاسه ی دست ... !

 

 

و زهرمار چند قرص خواب

برای کشف حباب های بیداری

شکنجه های جنینی ... !

 

 

کمتر در آمدن موهای پشت لب

چند سالی پیری زود رس

و کلیشه های عام

همیشه تا همیشه ... !

 

 

تا هست ... !

 

 

تا بود ... !

 

 

تا حوض برهنگی پری دریایی

در شبی که ماه

پشت ابر

گیر کرده است ... !

 

 

دیر کرده است ... !

 

 

مُنتَها سگ خیس در به در

یله داده بر

نیمکت پارک شهرداری ... !

 

 

مُنتَها سگ خیس در به در

یله داده بر

نیمکت ناپاک پارک شهرداری ... !

 

 

مُنتَها سگ خیس در به در

یله داده بر

آفاق بی اشتهای خودش...!

 

و مُنتَها ...

سگ خیس دربه در ... !

 

 

و حتی ...

سگ خیس در به در ... !

 

 

ولی سگ خیس در به در ... !

 

 

که سگ خیس در به در ... !

 

 

تا سگ خیس در به در ... !

 

 

از سگ خیس در به در ... !

 

 

سگ خیس در به در ... !

 

 

سگ خیس ... ‍!

 

 

در به در ... !

 

 

سگ... !

 

 

خیس... !

 

 

در به در ... !

 

 

باغی در آرزو می سوخت

باغی که ...

در آرزو می سوخت.

باغی شاید

شاید... !

 

 

میمنت

1/1/1

نوشته شده توسط بردیا بیژنی فر در سه شنبه هشتم بهمن 1387 |
 ...

ــ یا رها ... !

 

آن سوء تر

دشت های پنبه را

آتش می زنند

و تو در پشت میز کافه ات

چشمهایت را بی اشک هایت 

جمع کرده ای!

از کمی که می گذری

شهاب سنگ از آسمان پاک می شود

خطوط دفتر نقاشی پاک می شود

خون از رگ پاک می شود!

حال، مغز عاشق تو

در کشف سرب است

و از روند رو به رشد گیاه

به سمت شکوفه های جامد از برهنگی

ناآگاه است!

ما ساعت های بی عقربه را

در پیش رو داریم

و انگشت سبزی

پیشنهاد جاده ی در دست تعمیر را

اشاره می کند!

بگو چگونه باید دوستم بداری

وقتی که روحم

از فشار جسم

محو است؟

بگو چگونه دوستت بدارم

که از کمند زلف ات

حتی از سر تراشیده ی زخمی

خالی ام!

در سکوت محض نیستیم

گوش سنگینی داریم

که به هیچ حرفی

بدهکار نیست!

 

×××

 

روزی که می رسد

بی حادثه جاودانه می شود

بی بوسه ات جاودانه می شود

بی آنکه گلی را

از چیدن آلوده کنی!

 

روزی که می رسد

فنجان تو از نوش دارو

مصموم ات می کند

از لحظه ای که قند خون عشق بالا است

و فشار متافیزیک قبله تو را

به وجد نمی آورد!

 

روزی که می رسد

در آینه پهلو گرفته ای اما

در جلوی آینه نیستی

چه راحت در حال ظهوری!

 

روزی که می رسد

بر تاک

انگوری افروخته نیست

با چه مست می کنی؟

بخاطر که بالا آورده ای؟

 

روزی که می رسد

حافظ شعر سپید می گوید

مولانا حتی کسی را

به اسم شمس در شناسنامه

نمی یابد

و رودکی

عینک دودی اش را

بر چشمهای بینایش

کوبیده است!

 

روزی که می رسد

فرشته ها از آسمان

در جاذبه ی زمین

سقوط کرده اند!

فرشته ها که بالهای پهناوری داشته اند!

 

روزی که می رسد

جهنم در نبود بهشت است

و خدا از آفرینش روز هفتم اش

در کما است!

 

روزی که می رسد

چه دیر رسیده است

چرا شب شده است؟

 

×××

 

ما عکس های یادگاری زیادی را

بی هم گرفته ایم

با اینکه در قاب ها

کنار هم ایم!

از فرسودگی حضور

با من گفتگو کن

با منی که

کنار خویشتن

بی لب زیسته ام!

 

×××

 

( ــ خشاب قرص ها در بهبودی است!

نه بیماری!

آقای دکتر نسخه ی آخرم را بپیچ!

من تاوان نور را پس داده ام!

حالا از کدام وحی حاضر به گفتنی؟

در کدام غار؟

یقینا همه به جای چوپانی

رمه ی در حال دریدن بودیم!

خوب است که نی را

عاشقانه می نوازی!

خوب است که هنوز

مرتع نچریده داریم!

خوب است که تقصیر را نمی شود

به گردن کسی انداخت!

نفر بعدی را صدا کنم؟ ـ )

 

×××

 

باید به حمام رفت

دوش گرفت و بعد

خوابید!

 

باید شام شب را خورد

مسواک زد و بعد

خوابید!

 

باید به تمام حساب ها رسید

به تمام کتاب ها

خسته شد و بعد

خوابید!

 

باید دوید

رسید و بعد

خوابید!

 

باید صدا زد

پاسخ گرفت و بعد

خوابید!

 

باید بازی کرد

برد و بعد

خوابید!

 

باید حاضر بود

غیبت خورد و بعد

خوابید!

 

باید آرزو داشت

حاجت روا شد و بعد

خوابید!

 

باید عاشق شد

دل از دست داد و بعد

خوابید!

 

باید خندید

گریست و بعد

خوابید!

 

باید بیدار بود

بیداری کشید و بعد

خوابید!

 

باید خوابید

خوابید و بعد

خوابید!

بد خوابید!

 

×××

 

( ــ مادر می گفت:

تو را روزی از شیر می گیرم!

من جدی نبودم

من هیچ وقت جدی نبودم!

حالا به خاطر رشد سلولی

چه بلایی بر سرم می آید؟

تکلیف ژن های نهفته ی عاشقم چه میشود؟

آه که خیس کردن خود

دل رئوفی می خواهد!ــ )

 

×××

 

تو را از آستر

آنچه پوشش ات می دهد

پوست می کَنند!

کمی به طعم های مختلف

چشیده می شوی!

تا صبح بلوغ ات که می رسی

وهمی تو را تمیز می روبد!

حالا آماده ی سفر دوری!

چمدانی از سیگار بر می داری

یا بوسه ای عاشقانه

از کسی که دوستش داشته ای!

راه تو را به بیراه می برد

به سمت مخالف آنچه آرزو بود!

کنار استکان چای می نشینی!

اندیشه می کنی که به جایی نمی رسد!

یقینا به قرن شکفتن پر نزدیکی!

قفس را چون پرده کنار می زنی!

زیرآبی می روی!

شنا می کنی تا غرق نشوی!

غرق می شوی تا دیگر شنا نکنی!

فرشته ها تشویق ات می کنند!

برایت سوت می کشند و کف می زنند!

از صحنه که پایین می آیی

نور را بر می دارند!

و تنهاتر

به سمت خانه می روی!

 

×××

 

آری

ساعت زنگ می زند!

چگونه از بیداری

بیدارم می کنی؟

میمنت

1/1/1

 

 

نوشته شده توسط بردیا بیژنی فر در شنبه بیست و یکم دی 1387 |
 ...

ــ یا رها ...!

 

از پیله ی چشم های تو

پروانه های دفتر نقاشی ام

تحویل می شوند

سال قاب گرفتن است

به کیفیت هوا

خیره باش!

 

میمنت

1/1/1

 

 

نوشته شده توسط بردیا بیژنی فر در یکشنبه پانزدهم دی 1387 |
ــ یا رها ...!

جایی میان تو باید داشت


که مثل گهواره


تکانم دهد...!


میمنت

1/1/1

نوشته شده توسط بردیا بیژنی فر در یکشنبه پانزدهم دی 1387 |
 ...

ــ یا رها...!

 

وانگهی که مرا

این لباس اندازه نبود

و از پوشیدن تو

تنها دکمه ای

در مشتم

گل کرده است!

آرزوی پوچی هم نمی ماند

اما غروب از کنارم

رفته بودم آنطرف تر

و کمی سیگار در من

نو می شد

که چه بهانه ای باشد زندگی

که چه بهانه ای است زندکی!

معیوب است راه آواز

و نت من

کنج ساز تو

روی خودش خم شده

انگار که

از قرنی گذشته ام

بی انکه دلی را بتراکانم

و من فقط

کلمه ی تو را

دکلمه می کردم!

و من فقط

از لیوان تو نوشیدم

و من فقط

من نبودم

اما ساعت همچنان دمیده است

همچنان که تو

کسی را صدا می کنی

کسی که شبیه به من و

از من دور است!

 

میمنت

1.1.1

نوشته شده توسط بردیا بیژنی فر در جمعه سیزدهم دی 1387 |